از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست
آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست
آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد
چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاست
آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت
آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست
شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق
پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست
تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم
يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست
هر ناله که داري بکن اي عاشق شيدا
جائي که کند ناله عاشق اثر اينجاست
مهمان عزيزي که پي ديدن رويش
همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست
ساز خوش و آواز خوش و باده دلکش
اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست
آسايش امروزه شده درد سر ما
امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست
اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام
برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست
آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود
باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست
اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد
کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست
شعر از استاد شهریار
شعری زیبا از حمید مصدق
” ای باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من اکنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
«البته اشتباه نشه من این مطلب رو به عنوان یه مطلب سیاسی ننوشتم . اصلا این وبلاگ برای سیاست نیست فقط به خاطر ارزش شعریش نوشتم . از شرایط فعلی هم راضی هستم مشکلی نداریم که مطلبای چرت و پرت بنویسیم»
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را باهمه زشتی و زیبایی به روی یکدگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که در همسایه ی صد ها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزازان لیلی ناز آفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف عامی زبرق فتنه ی این علم آدم سوز مردم کش به جز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیزی نابجا ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؟ همین بهتر که او جای خودش بنشسته و تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه میکردم؟
عجب صبری خدا دارد!
اگه ضد انقلابی هم هستی اینو بخونید به خوندنش می ارزه
چشم بیمار
من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم
همچو منصور خریدار سردار شدم
غم دلدار فکنده است بجانم شرری
که بجان آمدم و شهره بازار شدم
در میخانه گشائید برویم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم
جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند می آلوده مددکار شدم
بگذارید که از بتکده یادی بکنم
من که با دست بت میکده بیدار شدم
(دیوان امام)
این شعر را آیت الله خامنه ای در جواب شعر "چشم بیمار" سروده اند
تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی
تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو دیدار شدی
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به خلق یار شدی
قطره . باران . دریا
از درخت شاخه در آفاق ابر
برگ های ترد باران ریخته!
بوی لطف بیشه زاران بهشت
با هوای صبحدم آمیخته!
سیم هر ساز از ثریا تا زمین
خیزد از هر پرده آوازی حزین
هر که با آواز این ساز آشنا
می کند در جویبار جان شنا!
دلربای آب شاد و شرمناک
عشق بازی می کند با جان خاک!
خاک خشک تشنه دریا پرست
زیر بازی های باران مست مست!
می شکافد دانه می بالد درخت
می درخشد غنچه همچون روی بخت!
باغ ها سرشار از لبخندشان
دشت ها سرسبز از پیوندشان
چشمه و باغ و چمن فرزندشان
با تب تنهایی جانکاه خویش
زیر باران می سپارم راه خویش
شرمسار از مهربانی های او
می روم همراه باران کو به کو
چیست این باران که دلخواه من است؟
زیر چتر او روانم روشن است
چشم دل وا می کنم
قصه ی یک قطره باران را تماشا می کنم:
قطره ها چشم انتظاران هم اند
چون به هم پیوست جان ها بی غمند
چون رسد هر قطره گوید:" دوست! دوست ..."
می کنند از عشق هم قالب تهی
ای خوشا با مهرورزان همرهی!
با تب تنهایی جانکاه خویش
زیر باران می سپارم راه خویش
سیل غم در سینه غوغا می کند
قطره ی دل میل دریا می کند
قطره ی تنها کجا , دریا کجا
دور ماندم از رفیقان تا کجا
همدلی کو ؟ تا شوم همراه او
سر نهم هر جا که خاطرخواه او!
شاید از این تیرگی ها بگذریم
ره بسوی روشنایی ها ببریم
می روم شاید کسی پیدا شود
بی تو کی این قطره دل , دریا شود؟!
فریدون مشیری
شعر طنز
تشويش رها کن که مصوني تو ز تفتيش
پنهان چه کني ديش دو متري به سر بام
يک سوي بنه پوشش و از ديش مينديش
از تاري تصوير مباش اين همه دلگير
از بابت برفک منما اين همه تشويش
مرغوب نبودست مگر نوع ال .ام .بي
کاين سان به تو تصوير دهد محو و قاراشميش
شب تا به سحر بر سر بامي پي تنظيم
از بام فرودآي و خجالت بکش از خويش
دي بر سر هر بام يکي ديش عيان بود
امروز چو نيکو نگري بيشتر از پيش
گر چشم خرد بازکني موقع ديدن
بر بام کسان ديش ببيني ز يکي بيش
اين سوي عرب ست بود آن سوي سي .ان .ان
اين جانب ري مي نگرد، آن سوي تجريش
اين زير بليتش بود از کيش الي قشم
آن تحت تيولش بود از قشم الي کيش
شرقي طلبي دست بر اين فيش فشاري
غربي خواهي شست نهي بر سر آن فيش
تو ديش به برداري و همسايه ندارد
تو باغ دلت خرم و همسايه دلش ريش
برخيز و يکي کابل به همسايه عطا کن
اي نان تو در سفره بده لقمه به درويش
فرياد از اين ديش که چون گاو زراعت
در مزرع افکار من و تو بزند خيش
اين ديش چو مار است که هر سو بکشد سر
يا عقرب جراره که هر جا بزند نيش
لوف است اگر ديش شود ميش يقيناً
جز برّه ادبار نمي زايد از اين ميش
بس نکته که در ديش نهان است وليکن
چون قافيه تنگ است نگردم پي باقيش
چی کسم من؟
گه از آن سوي كشندم ؛ ؛ گه ازين سوي کشندم
ز كشاكش چو كمانم ؛ به كف گوش كشانم
قدر از بام در افتد چو در خانه ببندم
نفسي آتش سوزان نفسي سيل گريزان
زچه اصلم ؟ ز چه فصلم ؟ به چه بازارخرندم خرندم
نفسي همره ماهم ؛ نفسي مست الهم
نفسي يوسف چاهم نفسي جمله گزندم
نفسي رهزن و غولم ؛ نفسي تندو ملولم
نفسي زين دو برونم ؛ كه بر آن بام بلندم
بزن اي مطرب قانون هوس ليلي و مجنون
كه من از سلسله جستم وتد هوش بكندم
به خدا كه نگريزي ؛ قدح مهر نريزي
چه شود اي شه خوبان كه كني گوش به پندم؟
هله اي اول و آخر بده آن باده فاخر
كه شد اين بزم منور به تو اي عشق پسندم
بده آن باده جاني زخرابات معاني
كه بدان ارزد چاكر كه ازآن باده دهندم
بپيران ناطق جان را تو ازين منطق رسمي
كه نمي يابد ميدان بگو حرف سمندم
شعی از علی داوودی
دلی شکسته و چشمی همیشه تر که نمیرد
و هر نفس غزلی در گلو به شکوه نشسته
ترانه ای ز خدا می کند ز بر که نمیرد
چه آسمان بزرگی ست در حوالی غربت
به میله های قفس بست بال و پر که نمیرد
نگاه منتظرش مانده رو به ما به خیابان
و سرفه سرفه می زند انقدر که نمیرد
نه فکه و نه شلمچه نه کربلا نه دوکوهه
میان این همه جان میدهد پدر که نمیرد
تحمل تو مرا کشت ای شهید مکرر
به پای ماندنت این دل نهاده سر که نمیرد
دلم گرفته از این برزخ همیشه دویدن
نه آن جگر که نماند نه آن هنر که نمیرد
نگاه منتظرش ماند و در دوباره به هم خورد
بگیر قلب مرا با خودت ببر که نمیرد
چه ذره ذره دلم می دود به کندن جانی
به پایش عشق نخواهد رسید هر که نمیرد
نگاه منتظرش ماند و کاش نم نم باران
دلی شکسته و قلبی همیشه تر که میرد
شعری از امام خمینی
مـــــــــــاييم و يكى خرقه تزوير و دگر هيچ در دام ريـــــــــــا، بسته به زنجير و دگر هيچ
خودبينى و خودخواهى و خودكامگى نفس جان را چو "روان" كــــرده زمينگير و دگر هيچ
در بـــــــــــــــارگه دوست، نبرديم و نديديم جــــــــز نامه سربسته به تقصير و دگر هيچ
بگزيده خــــــرابات و گسسته ز همـــه خلق دل بستـــــــــه به پيشامد تقدير و دگر هيچ
درويش كـــــه درويشصفت نيست، گشايد بر خلق خــــــــــــــدا ديده تحقير و دگر هيچ
صـــــــــوفى كه صفاييش نباشد، ننهد سر جز بر در مــــــــردِ زر و شمشير و دگر هيچ
عالِـــــــــــم كه به اخلاص نياراسته خود را علمش به حجــابى شده تفسير و دگر هيچ
عــــــــارف كه ز عرفان كتبى چند فراخواند بستــــه است به الفاظ و تعابير و دگر هيچ
ارزش انسان
در لجنزار گل لاله نخواهد روييد
در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف هرزه كين پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست
حمید مصدق
شعری از مهدی جهان دار
این غزل خوانی ها معرکه گردانی ها
سر بازار شلوغ است تو تنها ماندی
همه جمعند چه شهری چه بیابانی ها
چیزی از سوره ی یوسف به عزیزی نرسید
بس که در حق تو کردند مسلمانی ها
همه در دست رنجی و از این میرنجی
که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها
((پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست))
خوش به حال تو و نیمه شب زندانی ها
عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست
این چه عشقی است که اورده پشیمانی ها
((این چه شمعی است که عالم همه پروانه ی اوست))
بشنو از نی که غریبند نیستانی ها
بوی پیراهن خونین کسی می آید
این خبر را برسانید به کنعانی ها
فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را تبریک می گویم
گیرند همه روزه و من گیسویت
از میان این دوازده ماه تمام
یک ماه مبارک است و آن هم رویت
لحظه ی رسیدن
میان ِ دشت ِ امیدت چرا به سر ندویدن ؟
نشسته چهرهی ِ ماهت بر آسمانهی ِ دریا
صدای ِ سرو ِ بلندت : حدیث ِ تازه شنیدن :
اگر چه غرق ِ گناهم در آرزوی ِ بهشتم
که بوسهی ِ تو بشوید گناه ِ باده چشیدن
در این زمین ِ وجودم اگر تو ریشه دوانی
در این خزان ِ جدایی زهی ز شاخه تکیدن
سعادت ِ ابدی را بگویمت که چه دانم ؟
شبی طلیعهی ِ چشم ِ تو را در آینه دیدن
تمام پـنجرهها را گشودهام به هوایت
اگر مرا برسانی به لحظههای ِ رسیدن
شعری از خواجوی کرمانی
و گر نادان بود دانا من آن دانای نادانم
همای گلشن قدسم نه صید دانه و دامم
تذر و باغ فردوسم نه صید دانه و دامم
من آن هشیار سرمستم که نبود بی قدح دستم
نگویم نیستم هستم بلی هم این و هم آنم
سر اندازی سر افرازم تهی دستی جهان بازم
سبکساری گران سیرم سبکروحی گرانجانم
سپهر عشق را ماهم جهان عشق را شاهم
بتانرا آستین بوسم فغان را آفرین خوانم
چو خضرم زنده دل زیرا که عشق است آب حیوانم
چو نوحم نوحه گرز آنرو که در چشمست طوفانم
بهر دردی که درمانم همان دردم دوا باشد
که هم درمان من دردست و هم دردست درمانم
منم هم چشم و هم طوفان که طوفانست در چشمم
منم هم جان و هم جانان که جانانست در جانم
برو از کفر و دین بگذر مرا از کفر و دین مشمر
که هم ایمان من کفرست و هم کفرست ایمانم
که میگوید که از جمعی پریشان می شود «خواجو»
مرا جمعیت آن وقت است که از جمعی پریشانم
شعری از مولانا
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن دمی برون آ ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرانجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
این آب و نان و چرخ سیلیست بی وفا
من ماهیم نهنگ عمانم آرزوست
یعقوب وار وا اسفاها می زنم
دیدار یوسف خوب کنعانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و درد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند می یافت نشود جسته ایم ما
گفت انک می یافت نشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیدها و همه دید ها از اوست
آن شکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه ی میدانم ارزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابیست
وان لطف های زخمه ی رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان شمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مفتخر تبریز رو ز شرق
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست
((مولانا جلال الدین))
عشق
عجب رسوا گر و رسوایی ای عشق
اگر چنگ تو با جانی ستیزد
چنان افتذ که هرگز بر نخیزد
ترا یک فن نباشد ذو فنونی
بلای عقل و مبنای جنونی
تو لیلی را ز خوبی طاق کردی
گل گلخانه ی آفاق کردی
اگر بر او نمک دادی تو دادی
بدو خوی ملک دادی تو دادی
لبش گلرنگ اگر کردی تو کردی
دلش را سنگ اگر کردی تو کردی
به از لیلی فراوان بود در شهر
به نیروی تو شد جانانه ی دهر
تو مجنون را به شهر افسانه کردی
ز هجران زنی دیوانه کردی
تو او را ناله و اندوه دادی
ز محنت سر به دشت و کوه دادی
چه دلها کز تو چون دریای خون است
چه سرها کز تو صحرای جنون است
به شیرین دلستانی یاد دادی
وز ان فرهاد را بر باد دادی
سر و جان و دلش جای جنون شد
گران کوهی ز عشقش بیستون شد
یکی را بر مراد دل رسانی
یکی را در غم هجرا ن نشانی
یکی را همچو مشعل بر فروزی
مین شعله ها جانش بسوزی
خوشا آنکس که جانش از تو سوزد
چو شمعی پای تا سر بر فروزد
خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق
خوشا رسوایی و بد نامی عشق
خوشا بر جان من هر شام و هر روز
همه درد و همه داغ و همه سوز
خوشا عاشق شدن اما جدایی
خوشا عشق و نوای بی نوایی
خوشا در سوز عشقی سوختن ها
درون شعله اش افروختن ها
چو عاشق از نگارش کام گیرد
چراغ آرزو هایش بمیرد
اگر میداد لیلی کام مجنون
کجا افسان میشد نام مجنون
هزارا ن دل به حسرت خون شد از عشق
یکی در این میان مجنون شد از عشق
در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت
چراغش در جهان روشنتر افروخت
نوای عاشقان در بی نوایی است
دوای عاشقی ها در جدایی است
مهدی سهیلی
اشعاری پراکنده
توانگری و جوانی و عشق و بوی بهار
شراب و سبزه آب روان و روی نگار
خوش است خاصه کسی را که بشنود به صبوح
زچنگ نغمه ی زیر و ز مرغ ناله ی زار
***
هزار جهد بکردم که سر عشق بپو شم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
***
وقت سحرش چو عزم رفتن بگرفت
دل را غم جان رفته دامن بگرفت
اشکم بدوید تا بگیرد راهش
در وی نرسید دامن من بگرفت
***
بی دل گمان مبر که نصیحت کند قبول
من گوش استماع ندارم لمن یقول
تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق
جایی دلم برفت که حیران شود عقول
یک دم نمی رود که نه در خاطری ولیک
بسیار فرق باشد از اندیشه تا وصول
آخر نه دل به دل رود انصاف من بده
چونست من به وصل مشتاق و تو ملول
***
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست
یا غم دوست خورم یا غم رسوایی را
من همان دم دل ودین جمله به یغما دادم
که مقید شدم آن دلبر یغمایی را
***
ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم
الله الله تو فراموش مکن عهد قدیم
باغبان گر نگشاید در درویش به باغ
آخر از باغ بیاید بر درویش نسیم
گر نسیم سحر از کوی تو بادی آرد
جان فشانیم به سوغات نسیم تو نه سیم
البته اینا بخش کوچیکی از شعرهایی هست که یادداشت کردم هست . چون خیلی زیاد هست و برای خوندن همش خیلی وقت میخواد من بقیشو بعدا براتون مینویسم . البته من فعلا سه جلد بیشتراز مجموعه ی شش جلدی هزار و یک شب رو بیشتر نخوندم
شعری که قبلا گذاشته بودم حالا کاملشو میذارم
مهر خوبان دل و دین از همه بیپروا برد
رخ شطرنج نبرد، آنچه رخ زیبا برد
تو مپندار که مجنون، سر خود مجنون گشت
ز سمک تا به سهایش کشش لیلی برد
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذرهای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خس بیسر و پایم که به سیل افتادم
او که میرفت مرا هم به دل دریا برد
جام صهبا ز کجا بود مگر دست که بود
که در این بزم بگردید و دل شیدا برد
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که به یک جلوه ز من نام و نشان یکجا برد
خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم
با برافروخته رویی که قرار از ما برد
همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد
همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد
علامه طباطبایی
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
روشـن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
مـنـت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحـب نـظرانـند آری
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشـک غـماز مـن ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
تا بـه دامـن ننـشیند ز نسیمـش گردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیسـت
تا دم از شام سر زلـف تو هر جا نزنـند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
مـن از این طالـع شوریده برنـجـم ور نی
بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست
از حیای لـب شیرین تو ای چشـمـه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحـت نیسـت کـه از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیه عـشـق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
آب چشمـم که بر او منت خاک در توسـت
زیر صد منت او خاک دری نیست که نیسـت
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود اسـت
در سراپای وجودت هنری نیست که نیسـت
شعری از هوشنگ ابتهاج
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب٬ گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
شعری از ملک الشعرا بهار به مناسبت نزدیک شدن به دهه ی فجر
با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست ..................کار ایران با خداست
مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست .................. کار ایران با خداست
شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست ..................مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست .................. کار ایران با خداست
مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس ..................ناخدا عدل است و بس
کار پاس کشتی و کشتینشین با ناخداست .................. کار ایران با خداست
پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه ..................خون جمعی بیگناه
ای مسلمانان در اسلام این ستمها کی رواست؟ .................. کار ایران با خداست
باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان .................. حضرت ستار خان
آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست ..................کار ایران با خداست
باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ .................. فر دادار بزرگ
آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست ..................کار ایران با خداست
باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید ..................نام حق گردد پدید
تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست ..................کار ایران با خداست
خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب ..................جز خراسان خراب
هرچه هست از قامت ناساز بیاندام ماست .................. کار ایران با خداست
داوری از مهدی اخوان ثالث
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
ز آن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
بار امانت از شفیعی کد کنی
آن صداها به کجا رفت
صداهای بلند
گریه ها قهقه ها
آن امانت ها را
آسمان آیا پس خواهد داد ؟
پس چرا حافظ گفت
آسمان بار امانت نتوانست کشید
نعره های حلاج
بر سر چوبه ی دار
به کجا رفت کجا ؟
به کجا می رود آه
چهچه گنجشک بر ساقه ی باد
آسمان آیا
این امانت ها را
باز پس خواهد داد ؟
شعری از شیخ اجل
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوش
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
شعری از عبد الکریم سروش
كه خَرَد باز خِرَد را كه گرفتار جنون شد
كه زند راه سلامت كه دل از پرده برون شد
رخ فرّخ بنمودي و دل از خلق ربودي
مزن آن خنده ، فرخنده ، چه غم ها كه فزودي
نه عجب پرده خلقي كه بدرّي و بسوزي
چه سزد شب چو نسوزد كه فروزد چو تو روزي
من از آن شب كه سحر خنده جادوي تو ديدم
همه تن صبح صفت ، خنده زدم ، خرقه دريدم
به كجا مي روي اي تازه تر از صبح بهاران
باش تا با تو بهار آيد و صبح آيد باران
باش تا با تو شراب آيد و شهد آيد وشادي
شهدالله ! در شهد به گيتي تو گشادي
اهرمن مانَد و "من" مانَد و دشمن چو نماني
به كه ماني؟ كه بماند ز تو سر پنجه ي ماني
مهربانا! تو نگشتي ، من سودا زده گشتم
مهروش ماندي و من از تو زمينوار گذشتم
مه من ، مهتري از ماه و بهِ از مهر مهيني
شفقت را شفقي بخش به رخسار زميني
خارِ خوارم كه تو خورشيدي و من سايه نشينم
بكش اين خار و گرنه بكشد خوار و مهينم
تو برآ، كي دگر با تو چو خورشيد برآيد؟
به برآ، ورنه دل از سينه اميد بر آيد
به درآ يا به درت تا به دماوند به در آيم
گل نه اي تا به گلابي ز تو خورسند برآيم
به سر چشمه نشستي كه گُل چهره بشويي
چشمه در چشم تو خود شست و سمر شد به نكويي
تو به گل نيم نگه كردي و گل صاحب جان شد
به دلم پرده زن اي دوست كه در پرده نهان شد
شب مهجوري جان بنگر و زمانه
فرحي بخش و فروغي كه فسردم ز فسانه
چو سرابم به خيالين ، جسدي ساخته ام من
چه خرابم كه ز بيگانه خودي ساخته ام من
محرمان مِه و محروم ز مهريم خدايا
يوسفان در چَه و گرگان سپهريم خدايا
يدم اي برق ! كه بر غيرت ناهيد بخندم
يدر اي زرق! كه بر غير در ديده ببندم
اي به چالاكي و پاكي، غم باران بهاري
غم ياران خور و باران كن و مپسند غباري
سخن آب ز بحر دل من گوي كه جويم
بنشين بر لب اين جو كه دگر بحر نجويم
رو تُرُش كردم و قند تو به صد زهر چشيدم
ناز خوش كردم و مهر تو به صد قهر خريدم
قهرمانم كن و قهرم كن وبين تا چه شكورم
من نه آنم كه شكر نوشم و از شرك بشورم
ديدمت دوش كه ميآمدي اي كوكب درّي
شب تهي شد كه در آيي بدين پاكي و پرّي
به دو صد ناز فرود آ كه به صد جاه رسيدي
چه نكويي چه سپيدي مگر از ماه رسيدي
به دو صد ناز در آيي كه دو صد راز بگويي
خبر از بحر دهي قصه پرواز بگويي
به فداي تو كه دل داري و دل برده ي خويشي
به سراي مني اما به سراپرده خويشي
هله اندوه سر آمد، بزن آن ساز طرب را!
هله مطلوب در آمد مشكن پاي طلب را!
دگر آن باده چه نوشم ؟ نه ملولم نه خمارم
دگر آن ژنده چه پوشم ؟ نه خزانم كه بهارم
تو مرا يار گرفتي ز چه از بخت بنالم ؟
تو مرا بال گشودي ز چه بر عرش نبالم
همه عطرم ، همه نورم ،همه موجم ، همه شورم
هم نشين مه و همسايه ي درياي طهورم
سخن رنج نگويم كه بدان گنج رسيدم
ز طلب در طرب افتادم و از شب برهيدم
اي شب از زويت روحاني روياي تو روشن
به سيه روزي ما بنگر و روز آر به روزن
روزها در غم ما، ياوه و بيگاه تبه شد
مه فرو مرد و گرفت اختر و خورشيد سيه شد
تو درخشيدي و خورشيد درخشيد دوباره
تو بمان تا مه و خورشيد بمانند هماره
بهار غریب از حمید مصدق
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می اید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن عمر ابدی می سپرد
تو تماشا کن
که بهار دیگر
پاورچین پاورچین
از دل تاریکی می گذر
و تو در خوابی
و پرستوها خوابند
و تو می اندیشی
به بهار دیگر
و به یاری دیگر
نه بهاری
و نه یاری دیگر
حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد
فصل وصل
فصل ، فصل خیش و فصل گندم است
عاشقان این فصل ، فصل چندم است ؟
فصل گندم ، فصل جو ، فصل درو
فصل بی خویشی است ، فصل خویش نو
چارفصل سال را رسم این نبود
هیچ فصلی اینچنین خونین نبود
فصل کشت و موسم برزیگری است
عاشقان این فصل ، فصل دیگری است
فصل دیگرگونه ، دیگرگونه فصل
فصل پایان جدایی ، فصل وصل
فصل سکر وحشی بوی قصیل
شیهه ی خونین اسبان اصیل
فصل داس خسته و خورجین سرخ
فصل تیغ لخت ،فصل زین سرخ
فصل گندم ، فصل بار و برکت است
عاشقان این فصل ، فصل حرکت است
طرح کمرنگی است در یادم هنوز
من به یاد دشت آبادم هنوز
خوب یادم هست من از دیر باز
باز جان می گیرد آن تصویر ، باز
گرگ و میش صبح پیش از هر طلوع
قامت مرد دروگر در رکوع
خوشه ها را با نگاهش می شمرد
داس را در دست گرمش می فرشد
قطره قطره خستگی را می چشید
دست بر پیشانی دل می کشید
بافه ها را چون که در بر می گرفت
خستگی ها از تنش پر می گرفت
گاه دستی روی شبنم می گذاشت
روی زخم پینه مرهم می گذاشت
دشت دامانی پر از بابونه داشت
پینه ی هر دست بوی پونه داشت
تو همان مردی ، همان مرد قدیم
با تو میراثی است از درد قدیم
در تو خون خوشه ها جوشیده است
خوشه ها خون تو را نوشیده است
دستهایت بوی گندم می دهد
بوی یک خرمن تظلم می دهد
دارد آن فصل کسالت می رود
باز امید اصالت می رود
تازه کن آن روزهای خوب را
روزهای خیش و خرمنکوب را
چند فصلی کشت بذر عشق کن
هر چه قربانی است نذر عشق کن
سرخ کن یأس سفید یاس را
پاک کن گرد و غبار داس را
خوشه ی گندم پس از دی می رسد
داس تو افسوس ، پس کی می رسد ؟
بار می بندیم سوی روستا
می رسد از دور بوی روستا
شعر از قیصر امین پور
حتی به روز گاران
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
ایینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران
بازا که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران
ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریز
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی : به روزگاران مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران
وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران
شعر از شفیعی کدکنی
شعری از امام خمینی
سر كوى تو، به جان تو قسم! جاى من است به خـــــــــم زلف تو، در ميكده ماواى من است
عارفانِ رخ تو جملــــــــــــــــه ظلومند و جهول اين ظلومىّ و جهولى، سر و سوداى من است
عاشـــق روى تو حسرت زده اندر طلب است ســــــر نهادن به سر كوى تو، فتواى من است
عالـــــــم و جاهل و زاهد، همه شيداى تواند اين نه تنهـــــــــــــا رقم سرّ سويداى من است
رخ گشـــــــا، جلوه نما، گوشه چشمى انداز اين هــــــــــواى دل غمديده شيداى من است
مسجد و صومعـــــــــه و بتكده و دير و كنيس هر كجا مــــــــــــىگذرى، ياد دلآراى من است
در حجابيم و حجـــــــــابيم و حجابيم و حجاب اين حجاب است كه خود، راز معماى من است
به چه مانند کنم؟
به چه مانند كنم موي پريشان تورا؟
به دل تيره شب؟
به يكي هاله ي دود
يا به يك ابر سياه كه پريشان شده بر چهره ي ماه
به نوازشگر جان
يا به لطفي كه نهد گرم نوازي درسيم
يا بدان شعله ي شمعي كه بلرزد ز نسيم
به چه مانند كنم حالت چشمان تو را؟
يه يكي نغمه ي جادويي از پنجه ي گرم
به يكي اختر رخشنده بدامان سپهر
يا به الماس سياهي كه بشويندش در جام شراب
به غزلهاي نوازشگر حافظ در شب
يا به سرمستي طغيانگر دوران شباب
به چه مانند كنم سرخي لبهاي تورا؟
به يكي لاله شاداب كه بنشسته به كوه
به شرابي كه نمايان بود از جام بلور
به صفاي گل سرخي كه بخندد در باغ
به شقايق كه بود جلوه گر بزم چمن
يا به ياقوت درخشاني در نور چراغ
مرمر صاف تنت را به چه مانند كنم؟
به بلوري رخشان يا به پاكي ودل انگيزي برف
به يكي ابر سپيد
يا به يك مخمل خوشرنگ نوازشگر گرم
به يكي چشمه ي نور
يا به سيماي گل انداخته از دولت شرم
به پرندي كه كند جلوه گري در مهتاب
به گل ياس كه پاشيده بر آن پرتو ماه
يا به قويي كه كه رود نرم وسبك دردل آب
به چه مانند كنم ؟
من ندانم به نگاهي تو بگو

