تبليغاتX
این فصل را با من بخوان باقی فسانه است !

دهه ی فجر مبارک

با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست ..................کار ایران با خداست
مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست .................. کار ایران با خداست
شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست ..................مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست .................. کار ایران با خداست
مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس ..................ناخدا عدل است و بس
کار پاس کشتی و کشتی‌نشین با ناخداست .................. کار ایران با خداست
پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه ..................خون جمعی بی‌گناه
ای مسلمانان در اسلام این ستمها کی رواست؟ .................. کار ایران با خداست
باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان .................. حضرت ستار خان
آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست ..................کار ایران با خداست
باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ .................. فر دادار بزرگ
آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست ..................کار ایران با خداست
باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید ..................نام حق گردد پدید
تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست ..................کار ایران با خداست
خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب ..................جز خراسان خراب
هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست .................. کار ایران با خداست
!! نوشته شده توسط دوست | 13:15 | جمعه 1388/11/16

طاعت از دست نیاید

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

منظر دیده قدمگاهِ گدایان شده است

کاخ دل در خور اورنگ شهی یابد کرد

روشنان فلکی را اثری در ما نیست

حذر از گردش چشم سیهی باید کرد

شب، چو خورشید جهانتاب نهان از نظر است

طیِ این مرحله با نور مهی باید کرد

خوش همی می روی ای قافله سالار به راه

گذری جانب گم کرده رهی باید کرد

نه همین صف زده مژگان سیه باید داشت

به صف دلشدگان هم نگهی باید کرد

جانب دوست نگه از نگهی باید داشت

کشور خصم تبه از سپهی باید کرد

گر مجاور نتوان بود به میخانه، ‹‹ نشاط ››

سجده از دور به هر صبحگهی باید کرد

 

!! نوشته شده توسط دوست | 14:21 | چهارشنبه 1388/11/14

مهدی اخوان ثالث

در این زندان برای خود هوای دیگری دارم

جهان گو بی صفا شو"من صفای دیگری دارم

اسیرانیم و با خوف و رجا درگیراما باز

دراین خوف ورجا من دل به جای دیگری دارم

در این شهر پر از جنجال و غوغایی از آن شادم

که با خیل غمش خلوتسرای دیگری دارم

.پسندم مرغ حق را لیک با حق گویی عزلت

من اندر انزوای خود نوای دیگری دارم

شنیدم ماجرای هر کسی نازم به عشق خود

که شیرین تر ز هر کس ماجرای دیگری دارم

اگر روزم پریشان شد فدای تاری از زلفش

که هر شب با خیالش خوابهای دیگری دارم

من این زندان به جرم مرد بودن می کشم ای عشق

خطا نسلم اگر جز اینخطای دیگری دارم

اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است

ومن هر لحظه درخود تنگنای دیگری دارم

سزایم نیست این زندان وحرمنهای بعد ازآن

جهان گر عشق دریابدجزای دیگری دارم.

صباحی چند از صیف و شتاهم گر چه در بندم.

!! نوشته شده توسط دوست | 14:10 | چهارشنبه 1388/11/14

شعری از فاضل نظری

به نسيمي همه ي راه به هم مي ريزد                        کي دل سنگ تو را آه به هم مي ريزد؟

 سنگ در برکه مي اندازم و مي پندارم                        با همين سنگ زدن، ماه به هم مي ريزد

 عشق، برشانه هم چيدن چندين سنگ است                   گاه مي ماند و ناگاه به هم مي ريزد

 آنچه را عقل به يک عمر به دست آورده است                   دل به يک لحظه کوتاه به هم مي ريزد

 آه! يک روز همين آه تو را مي گيرد                                  گاه يک کوه به يک کاه به هم مي ريزد

!! نوشته شده توسط دوست | 17:4 | دوشنبه 1388/10/21

یا امام حسین

خوشا از دل نم‏اشکی فشاندن

به آبی آتش دل را نشاندن

خوشا زان عشقبازان یاد کردن

زبان را زخمه فریاد کردن

خوشا از نی خوشا از سر سرودن

خوشا نی نامه‏ای دیگر سرودن

نوای نی نوایی آتشین است

بگو از سر بگیرد، دلنشین است

نوای نی، نوای بینوایی است

هوای ناله‏هایش، نینوایی است

نوای نی دوای هر دل تنگ

شفای خواب گل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جانکاهی است از نی

علم، تمثیل کوتاهی است از نی

خدا چون دست بر لوح و قلم زد

سر او را به خط نی رقم زد

دل نی ناله‏ها دارد از آن روز

از آن روز است نی را ناله پر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه نی

که این سان شد پریشان بیشه نی؟

سری سرمست شور و بیقراری

چو مجنون در هوای نی سواری

پر از عشق نیستان سینه او

غم غربت، غم دیرینه او

غم نی بند بند پیکر اوست

هوای آن نیستان در سر اوست

دلش را با غریبی، آشنایی است

به هم اعضای او وصل از جدایی است

سرش بر نی، تنش در قعر گودال

ادب را گه الف گردید، گه دال

ره نی پیچ و خم بسیار دارد

نوایش زیر و بم بسیار دارد

سری بر نیزه‏ای منزل به منزل

به همراهش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گِل بردارد اشتر

که با خود باری از سر دارد اشتر؟

گران باری به محمل بود بر نی

نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد

سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی!

عجب نبود ز نی شکر فشانی

اگر نی پرده‏ای دیگر بخواند

نیستان را به آتش می‏کشاند

سزد گر چشمها در خون نشیند

چو دریا را به روی نیزه بینند

شگفتا بی‏سر و سامان عشق!

به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق در عالم هیاهوست

تمام فتنه‏ها زیر سر اوست

!! نوشته شده توسط دوست | 21:39 | جمعه 1388/10/04

ما را تو می شناسی


ما خيل بندگانيم، ما را تو مي‌شناسي
هر چند بي‌زبانيم، ما را تو مي‌شناسي
ويرانه‌ايم و در دل گنجي ز راز داريم
با آن‌كه بي‌نشانيم، ما را تو مي‌شناسي
با هركسي نگوييم راز خموشيِ خويش
بيگانه با كسانيم، ما را تو مي‌شناسي
آيينه‌ايم و هرچند لب بسته‌ايم از خلق
بس رازها كه دانيم، ما را تو مي‌شناسي
از قيل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از اين و آنيم، ما را تو مي‌شناسي
از ظن خويش هركس از ما فسانه‌ها گفت
چون نايْ بي‌زبانيم، ما را تو مي‌شناسي
در ما صفاي طفلي نفسُرد از هياهو
گلزارِ بي‌خزانيم، ما را تو مي‌شناسي
آيينه‌سان برابر گوييم هرچه گوييم
يك‌رو و يك‌زبانيم، ما را تو مي‌شناسي
خطِ نگه نويسد حال درون ما را
در چشمِ خود نهانيم، ما را تو مي‌شناسي
لب‌بسته چون حكيمان، سرخوش چو كودكانيم
هم پير و هم جوانيم، ما را تو مي‌شناسي
با دُرد و صاف گيتي گه سرخوشي‌ست، گه غم
ما دُرد غم كشانيم، ما را تو مي‌شناسي
از واديِ خموشي راهي به نيكروزي‌ست
ما روزبه از آنيم، ما را تو مي‌شناسي
كس راز غير از ما نشنيد بس «امينيم»
بهر كسان امانيم، ما را تو مي‌شناسي
!! نوشته شده توسط دوست | 13:46 | سه شنبه 1388/09/24

عید سعید غدیر خم مبارک !

تو ای سرچشمه پاکی و رادی
که فطرت را، زجانت آب دادی

تو نوری ، دیگران شام سیاهند
تو فریادی و دیگر ها ، چو آهند

تو صبح روشنی ، ما کلبه غم
تو شادی ، ما سیاهیهای ماتم

تو از نور خدایی ، ما زخاکیم
تو دریایی و ما تیره مغاکیم

تو جان مطمئنی ، ما پریشیم
تو از خود رسته ، ما در بند خویشیم

مگر تو دیگری ، ما نیز ، دیگر
شگفتا از تو و الله اکبر

چه میگویم "تو و ما" ، این روا نیست
همانا جز قیاسی نابجانیست

خرد خندد بر این ناپخته سنجش
دل افتد زین "تو و مایی" به رنجش


تو مرد هرچه ای ، ما خویش هیچیم
همان بهتر که با مردان نپیچیم

تو "هر چندی" ، تو "هر گاهی ، تو بیشی
به جز حق و نبی ، از جمله پیشی

فلق خون تو را آب وضو کرد
رخت را قبله گاه آرزو کرد


سحر کز شام ، صبح روشن آرد
اشارتها به چشمان تو دارد

اگر کوهی ، بلند استاده کوهی
سرافرازی ، شکوهی ، بی ستوهی

گر اقیانوس ، اقیانوس آرام
نه آغاز تو پیدا و نه انجام

شب تاریخ را مرغ شبی ، شب
به جز حق حق نداری هیچ برلب


سحر آیینه ای پیش نگاهت
سپیده تیره فرشی پیش راهت

تو چون موسیقی نور ووجودی
جهان را بر لب از نامت ، سرودی

تو آهنگ بلند کهکشانی
فرا خود ، گوش کن ، باری زمانی!


اگر گوشی فرا داریم برچنگ
چه جز نام تو می گوید به آهنگ؟

توانایی ز نامت تاب گیر
سخن از آبرویت، آب گیرد

شرف ، بازوت گیرد تا بخیزد
محبت ، آب بر دست تو ریزد

چه گویم ، "مهربانی مادر توست
بزرگی" چون غلام قنبر توست


بهی ، همسایه ی دیوار کویت
نگاه راستی ، درجستجویت


شجاعت بیم دارد از تو ، آری
که در دست تو بیند ذوالفقاری

چو شمشیر تو با جسمی ستیزد
چنان افتد که هرگز برنخیزد

علی را دشمنی جز تیرگی نیست
در این عرصه ، امید چیرگی نیست

علی را دشمنی ، یکسر تباهی است
سیاهی ، در سیاهی ، در سیاهی است


سیه بادا ستم را روی ناپاک
جهان را ، روزگاران را ، به سر خاک

زمین را تفته بادا دل ، که گاهی
در آن ، نآن تفته دل، می کرد آهی

زمان ! خاکت به سربادا شب و روز
تو بودی و علی را دل پر از سوز؟

فلک رقصان ز آهنگ علی شد
علی در هرچه آمد منجلی شد

جهان موسیقی شیدایی اوست
زمان لبریز ، از مولایی اوست

بگو مهر علی ، مهری است خاتم
نگردد نامه ات بی آن فراهم

علی گل ، وین جهان چون شبنم اوست
خدا داند که دریا یک نم اوست

چراغ آفتاب عالم افروز
بود چون شعله ای زان آتش و سوز

دل هر ذره از مهر علی پر
جهان چون یک صدف ، مهر علی در

به مهرش ، مهربانی وام دارد
ز نامش گفته شیرین ، کام دارد

کجا داند کسی ، روح علی چیست؟
که می داند علی چون و علی کیست؟


جهانی پیش رویش ،ذره ای نیست
خدا ، تنها خدا داند علی کیست

 

شعر از علی موسوی گرمارودی


!! نوشته شده توسط دوست | 13:20 | شنبه 1388/09/14

شعری بسیار زیبا از عماد خراسانی


دوستت دارم و دانم که تويي دشمن جانم                 از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم
غمم اين است که چون ماه نو انگشت نمايي         ورنه غم نيست که در عشق تو رسواي جهانم
دمبدم حلقه اين دام شود تنگتر و من                             دست و پايي نزنم خود ز کمندت نرهانم  
سر پرشور مرا نه شبي اي دوست بدامان                             تا شوي فتنه ساز دلم و سوز نهانم   
ساز بشکسته ام و طائر پربسته نگارا                        عجبي نيست که اينگونه غم افزاست فغانم   
نکته عشق ز من پرس به يک بوسه که داني                 پير اين دير جهان مست کنم گر چه جوانم  
سرو بودم سر زلف تو بپيچيد سرم را                                       ياد باد آنهمه آزادگي و تاب و توانم   
آن لئيم است که چيزي دهد و باز ستاند                           جان اگر نيز ستاني ز تو من دل نستانم 
گر ببيني تو هم آن چهره به روزم بنشيني                    نيمشب مست چو بر تخت خيالت بنشانم  
که تو را ديد که در حسرت ديدار دگر نيست                   آري آنجا که عيان است چه حاجت به بيانم  
بار ده بار دگر اي شه خوبان که مبادا                                   تا قيامت به غم و حسرت ديدار بمانم   
مرغکان چمني راست بهاريّ و خزاني                              منکه در دام اسيرم چه بهارم چه خزانم   
گريه از مردم هشيار خلايق نپسندند                          شده ام مست که تا قطره اشکي بفشانم  
ترسم اندر بر اغيار برم نام عزيزت                              چه کنم بي تو چه سازم شده اي ورد زبانم
آيد آنروز عمادا که به بينم تو گوئي                                  شادمان از دل و دلدارم و راضي ز جهانم

!! نوشته شده توسط دوست | 16:0 | جمعه 1388/09/06

شعری از ابوتراب جهرمی

دلبر که در طرف چمن خوابیده یک لا پیرهن

ترسم که بوی نسترن از خواب بیدارش کند

از نکهت گل بافتم پیراهنی بهر تنش

از بس لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند

ای ماهتاب آهسته رو بر روی بام یار من

ترسم صدای پای تو خواب است بیدارش کند

پروانه کمتر بال زن گرد حریم یار من

ترسم که گرد شهپرت مست است هشیارش کند 

!! نوشته شده توسط دوست | 10:50 | پنجشنبه 1388/08/28

از کوری چشم فلک امشب قمر اینجاست

از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست
آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست

آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد
چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاست

آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت
آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست

شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق
پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست

تنها نه من از شوق سر از پا نشناسم
يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست

هر ناله که داري بکن اي عاشق شيدا
جائي که کند ناله عاشق اثر اينجاست

مهمان عزيزي که پي ديدن رويش
همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست

ساز خوش و آواز خوش و باده دلکش
اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست

آسايش امروزه شده درد سر ما
امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست

اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام
برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست

آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود
باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست

اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد
کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست



شعر از استاد شهریار

!! نوشته شده توسط دوست | 15:28 | دوشنبه 1388/06/23

شعری زیبا از حمید مصدق

من صدا می زنم :
” ای باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من اکنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟

«البته اشتباه نشه من این مطلب رو به عنوان یه مطلب سیاسی ننوشتم . اصلا این وبلاگ برای سیاست نیست فقط به خاطر ارزش شعریش نوشتم . از شرایط فعلی هم راضی هستم مشکلی نداریم که مطلبای چرت و پرت بنویسیم»

!! نوشته شده توسط دوست | 17:4 | یکشنبه 1388/06/15

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را باهمه زشتی و زیبایی به روی یکدگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که میدیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که در همسایه ی صد ها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان هزازان لیلی ناز آفرین را کوه به کوه  آواره و دیوانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف عامی زبرق فتنه ی این علم آدم سوز مردم کش به جز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم به عرش کبریایی با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیزی نابجا ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؟ همین بهتر که او جای خودش بنشسته و تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل فرزانه میکردم؟

عجب صبری خدا دارد!

!! نوشته شده توسط دوست | 16:27 | یکشنبه 1388/06/15

اگه ضد انقلابی هم هستی اینو بخونید به خوندنش می ارزه

سروده ی حضرت امام خمینی ره

چشم بیمار

من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم
فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم
همچو منصور خریدار سردار شدم
غم دلدار فکنده است بجانم شرری
که بجان آمدم و شهره بازار شدم
در میخانه گشائید برویم شب و روز
که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم
جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم
خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم
واعظ شهر که از پند خود آزارم داد
از دم رند می آلوده مددکار شدم
بگذارید که از بتکده یادی بکنم
من که با دست بت میکده بیدار شدم

(دیوان امام)

این شعر را آیت الله خامنه ای در جواب شعر "چشم بیمار" سروده اند


تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی        
تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی
تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان
دار منصور بریدی همه تن دار شدی
عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر
ای که در قول و عمل شهره بازار شدی
مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی
وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی
خرقه پیر خراباتی ما سیره توست
امت از گفته در بار تو هشیار شدی
واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی
دم عیسی مسیح از تو دیدار شدی
یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم
ببریدی ز همه خلق و به خلق یار شدی

!! نوشته شده توسط دوست | 15:51 | جمعه 1388/06/13

قطره . باران . دریا

از درخت شاخه در آفاق ابر 

برگ های ترد باران ریخته! 

بوی لطف بیشه زاران بهشت

 با هوای صبحدم آمیخته!

  

                                          سیم هر ساز از ثریا تا زمین

                                          خیزد از هر پرده آوازی حزین

                                          هر که با آواز این ساز آشنا

                                          می کند در جویبار جان شنا!

 

دلربای آب شاد و شرمناک

عشق بازی می کند با جان خاک!

خاک خشک تشنه دریا پرست

زیر بازی های باران مست مست!

 

                                          می شکافد دانه می بالد درخت

                                          می درخشد غنچه همچون روی بخت! 

                                          باغ ها  سرشار از لبخندشان 

                                          دشت ها سرسبز از پیوندشان 

                                          چشمه و باغ و چمن فرزندشان

  

با تب تنهایی  جانکاه خویش 

زیر باران می سپارم راه خویش

 شرمسار از مهربانی های او

 می روم همراه باران کو به کو 

                                         چیست این باران که دلخواه من است؟ 

                                         زیر چتر او روانم روشن است

                                         چشم دل وا می کنم

                                         قصه ی یک قطره باران را تماشا می کنم:

  

قطره ها چشم انتظاران هم اند

 چون به هم پیوست جان ها  بی غمند 

چون رسد هر قطره گوید:" دوست! دوست ..." 

می کنند از عشق هم قالب تهی 

ای خوشا با مهرورزان همرهی!

  

                                         با تب تنهایی جانکاه خویش  

                                         زیر باران می سپارم راه خویش 

                                         سیل غم در سینه غوغا می کند 

                                         قطره ی دل میل دریا می کند 

قطره ی تنها کجا , دریا کجا 

دور ماندم از رفیقان تا کجا

همدلی کو ؟ تا شوم همراه او 

سر نهم هر جا که خاطرخواه او! 

                                       شاید از این تیرگی ها بگذریم 

                                        ره بسوی روشنایی ها ببریم 

                                       می روم شاید کسی پیدا شود 

                                      بی تو کی این قطره دل , دریا شود؟!

 

                                                                                       فریدون مشیری

!! نوشته شده توسط دوست | 14:51 | سه شنبه 1388/06/10

شعر طنز

اي ديش تو بر بام و تو از ديش به تشويش
تشويش رها کن که مصوني تو ز تفتيش

پنهان چه کني ديش دو متري به سر بام
يک سوي بنه پوشش و از ديش مينديش

از تاري تصوير مباش اين همه دلگير
از بابت برفک منما اين همه تشويش

مرغوب نبودست مگر نوع ال .ام .بي
کاين سان به تو تصوير دهد محو و قاراشميش

شب تا به سحر بر سر بامي پي تنظيم
از بام فرودآي و خجالت بکش از خويش

دي بر سر هر بام يکي ديش عيان بود
امروز چو نيکو نگري بيشتر از پيش

گر چشم خرد بازکني موقع ديدن
بر بام کسان ديش ببيني ز يکي بيش

اين سوي عرب ست بود آن سوي سي .ان .ان
اين جانب ري مي نگرد، آن سوي تجريش

اين زير بليتش بود از کيش الي قشم
آن تحت تيولش بود از قشم الي کيش

شرقي طلبي دست بر اين فيش فشاري
غربي خواهي شست نهي بر سر آن فيش

تو ديش به برداري و همسايه ندارد
تو باغ دلت خرم و همسايه دلش ريش

برخيز و يکي کابل به همسايه عطا کن
اي نان تو در سفره بده لقمه به درويش

فرياد از اين ديش که چون گاو زراعت
در مزرع افکار من و تو بزند خيش

اين ديش چو مار است که هر سو بکشد سر
يا عقرب جراره که هر جا بزند نيش

لوف است اگر ديش شود ميش يقيناً
جز برّه ادبار نمي زايد از اين ميش

بس نکته که در ديش نهان است وليکن
چون قافيه تنگ است نگردم پي باقيش

!! نوشته شده توسط دوست | 14:12 | دوشنبه 1388/06/09

چی کسم من؟

چه كسم من ؟ چه كسم من ؟ كه بسي وسوسه مندم
گه از آن سوي كشندم ؛ ؛ گه ازين سوي کشندم

ز كشاكش چو كمانم ؛ به كف گوش كشانم
قدر از بام در افتد چو در خانه ببندم

نفسي آتش سوزان نفسي سيل گريزان
زچه اصلم ؟ ز چه فصلم ؟ به چه بازارخرندم خرندم

نفسي همره ماهم ؛ نفسي مست الهم
نفسي يوسف چاهم نفسي جمله گزندم

نفسي رهزن و غولم ؛ نفسي تندو ملولم
نفسي زين دو برونم ؛ كه بر آن بام بلندم

بزن اي مطرب قانون هوس ليلي و مجنون
كه من از سلسله جستم وتد هوش بكندم

به خدا كه نگريزي ؛ قدح مهر نريزي
چه شود اي شه خوبان كه كني گوش به پندم؟

هله اي اول و آخر بده آن باده فاخر
كه شد اين بزم منور به تو اي عشق پسندم

بده آن باده جاني زخرابات معاني
كه بدان ارزد چاكر كه ازآن باده دهندم

بپيران ناطق جان را تو ازين منطق رسمي
كه نمي يابد ميدان بگو حرف سمندم

!! نوشته شده توسط دوست | 12:46 | شنبه 1388/06/07

شعی از علی داوودی

نگاه منتظرش مانده رو به در که نمیرد

دلی شکسته و چشمی همیشه تر که نمیرد

و هر نفس غزلی در گلو به شکوه نشسته

ترانه ای ز خدا می کند ز بر که نمیرد

چه آسمان بزرگی ست در حوالی غربت

به میله های قفس بست بال و پر که نمیرد

نگاه منتظرش مانده رو به ما به خیابان

و سرفه سرفه می زند انقدر که نمیرد

نه فکه و نه شلمچه نه کربلا نه دوکوهه

میان این همه جان میدهد پدر که نمیرد

تحمل تو مرا کشت ای شهید مکرر

به پای ماندنت این دل نهاده سر که نمیرد

دلم گرفته از این برزخ همیشه دویدن

نه آن جگر که نماند نه آن هنر که نمیرد

نگاه منتظرش ماند و در دوباره به هم خورد

بگیر قلب مرا با خودت ببر که نمیرد

چه ذره ذره دلم می دود به کندن جانی

به پایش عشق نخواهد رسید هر که نمیرد

نگاه منتظرش ماند و کاش نم نم باران

دلی شکسته و قلبی همیشه تر که میرد

!! نوشته شده توسط دوست | 18:3 | سه شنبه 1388/06/03

شعری از امام خمینی

مـــــــــــاييم و يكى خرقه تزوير و دگر هيچ         در دام ريـــــــــــا، بسته به زنجير و دگر هيچ

خودبينى و خودخواهى و خودكامگى نفس        جان را چو "روان" كــــرده زمينگير و دگر هيچ

در بـــــــــــــــارگه دوست، نبرديم و نديديم         جــــــــز نامه سربسته به تقصير و دگر هيچ

بگزيده خــــــرابات و گسسته ز همـــه خلق       دل بستـــــــــه به پيشامد تقدير و دگر هيچ

درويش كـــــه درويش‏صفت نيست، گشايد         بر خلق خــــــــــــــدا ديده تحقير و دگر هيچ

صـــــــــوفى كه صفاييش نباشد، ننهد سر          جز بر در مــــــــردِ  زر و شمشير و دگر هيچ

عالِـــــــــــم كه به اخلاص نياراسته خود را          علمش به حجــابى شده تفسير و دگر هيچ

عــــــــارف كه ز عرفان كتبى چند فراخواند            بستــــه است به الفاظ و تعابير و دگر هيچ

!! نوشته شده توسط دوست | 3:22 | سه شنبه 1388/06/03

ارزش انسان

دشتها آلوده ست

در لجنزار گل لاله نخواهد روييد

در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟

فكر نان بايد كرد

و هوايي كه در آن

نفسي تازه كنيم

گل گندم خوب است

گل خوبي زيباست

اي دريغا كه همه مزرعه دلها را

علف هرزه كين پوشانده ست

هيچكس فكر نكرد

كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

كه چرا سيمان نيست

و كسي فكر نكرد

كه چرا ايمان نيست

و زماني شده است

كه به غير از انسان

هيچ چيز ارزان نيست

 

حمید مصدق

!! نوشته شده توسط دوست | 19:12 | یکشنبه 1388/06/01

شعری از مهدی جهان دار

یوسف ای گم شده در بی سر و سامانی ها

این غزل خوانی ها معرکه گردانی ها

سر بازار شلوغ است تو تنها ماندی

همه جمعند چه شهری چه بیابانی ها

چیزی از سوره ی یوسف به عزیزی نرسید

بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

همه در دست رنجی و از این میرنجی

که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

((پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست))

خوش به حال تو و نیمه شب زندانی ها

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست

این چه عشقی است که اورده پشیمانی ها

((این چه شمعی است که عالم همه پروانه ی اوست))

بشنو از نی که غریبند نیستانی ها

بوی پیراهن خونین کسی می آید

این خبر را برسانید به کنعانی ها

 

 

!! نوشته شده توسط دوست | 4:9 | یکشنبه 1388/06/01

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را تبریک می گویم

جویند همه هلال و من ابرویت

گیرند همه روزه و من گیسویت

از میان این دوازده ماه تمام

یک ماه مبارک است و آن هم رویت

 

!! نوشته شده توسط دوست | 1:30 | شنبه 1388/05/31

لحظه ی رسیدن

از آسمان ِ  نیازت  چرا ستاره نچیدن ؟
میان ِ  دشت ِ امیدت چرا به سر ندویدن ؟
نشسته  چهره‏ی ِ ماهت بر آسمانه‏ی ِ دریا
صدای ِ  سرو ِ  بلندت : حدیث ِ تازه شنیدن :
اگر چه غرق ِ  گناهم در آرزوی ِ بهشتم
که بوسه‏ی ِ  تو بشوید گناه ِ باده چشیدن
در این زمین ِ  وجودم  اگر تو ریشه دوانی
در این خزان ِ جدایی زهی ز شاخه تکیدن
سعادت ِ  ابدی را بگویمت که چه دانم ؟
شبی طلیعه‏ی ِ چشم ِ  تو را در آینه دیدن
تمام پـنجره‏ها را گشوده‏ام به هوایت
اگر مرا برسانی به لحظه‏های ِ رسیدن
!! نوشته شده توسط دوست | 21:59 | جمعه 1388/04/12

شعری از خواجوی کرمانی

اگر پنهان بود پیدا من آن پیدای پنهانم

و گر نادان بود دانا من آن دانای نادانم

همای گلشن قدسم نه صید دانه و دامم

تذر و باغ فردوسم نه صید دانه و دامم

من آن هشیار سرمستم که نبود بی قدح دستم

نگویم نیستم هستم بلی هم این و هم آنم

سر اندازی سر افرازم تهی دستی جهان بازم

سبکساری گران سیرم سبکروحی گرانجانم

سپهر عشق را ماهم جهان عشق را شاهم

بتانرا آستین بوسم فغان را آفرین خوانم

چو خضرم زنده دل زیرا که عشق است آب حیوانم

چو نوحم نوحه گرز آنرو که در چشمست طوفانم

بهر دردی که درمانم همان دردم دوا باشد

که هم درمان من دردست و هم دردست درمانم

منم هم چشم و هم طوفان که طوفانست در چشمم

منم هم جان و هم جانان که جانانست در جانم

برو از کفر و دین بگذر مرا از کفر و دین مشمر

که هم ایمان من کفرست و هم کفرست ایمانم

که میگوید که از جمعی پریشان می شود «خواجو»

مرا جمعیت آن وقت است که از جمعی پریشانم

!! نوشته شده توسط دوست | 12:12 | سه شنبه 1388/04/02

شعری از مولانا

معمولا شعر هایی رو می گذاشتم که همه بپسندن ولی این یکی یه مقداری باید اهل شعر باشی تا درک کنی .

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن دمی برون آ ز ابر

کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرانجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

این آب و نان و چرخ سیلیست بی وفا

من ماهیم نهنگ عمانم آرزوست

یعقوب وار وا اسفاها می زنم

دیدار یوسف خوب کنعانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس می شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول

آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و درد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند می یافت نشود جسته ایم ما

گفت انک می یافت نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد

کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیدها و همه دید ها از اوست

آن شکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز

از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه ی میدانم ارزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابیست

وان لطف های زخمه ی رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زین سان شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس مفتخر تبریز رو ز شرق

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

 

((مولانا جلال الدین))

 

!! نوشته شده توسط دوست | 15:17 | یکشنبه 1388/03/10

عشق

نشاط انگیز و ماتم زایی ای عشق

عجب رسوا گر و رسوایی ای عشق

اگر چنگ تو با جانی ستیزد

چنان افتذ که هرگز بر نخیزد

ترا یک فن نباشد ذو فنونی

بلای عقل و مبنای جنونی

تو لیلی را ز خوبی طاق کردی

گل گلخانه ی آفاق کردی

اگر بر او نمک دادی تو دادی

بدو خوی ملک دادی تو دادی

لبش گلرنگ اگر کردی تو کردی

دلش را سنگ اگر کردی تو کردی

به از لیلی فراوان بود در شهر

به نیروی تو شد جانانه ی دهر

تو مجنون را به شهر افسانه کردی

ز هجران زنی دیوانه کردی

تو او را ناله و اندوه دادی

ز محنت سر به دشت و کوه دادی

چه دلها کز تو چون دریای خون است

چه سرها کز تو صحرای جنون است

به شیرین دلستانی یاد دادی

وز ان فرهاد را بر باد دادی

سر و جان و دلش جای جنون شد

گران کوهی ز عشقش بیستون شد

یکی را بر مراد دل رسانی

یکی را در غم هجرا ن نشانی

یکی را همچو مشعل بر فروزی

مین شعله ها جانش بسوزی

خوشا آنکس که جانش از تو سوزد

چو شمعی پای تا سر بر فروزد

خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق

خوشا رسوایی و بد نامی عشق

خوشا بر جان من هر شام و هر روز

همه درد و همه داغ و همه سوز

خوشا عاشق شدن اما جدایی

خوشا عشق و نوای بی نوایی

خوشا در سوز عشقی سوختن ها

درون شعله اش افروختن ها

چو عاشق از نگارش کام گیرد

چراغ آرزو هایش بمیرد

اگر میداد لیلی کام مجنون

کجا افسان میشد نام مجنون

هزارا ن دل به حسرت خون شد از عشق

یکی در این میان مجنون شد از عشق

در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت

چراغش در جهان روشنتر افروخت

نوای عاشقان در بی نوایی است

دوای عاشقی ها در جدایی است

 

مهدی سهیلی

 

!! نوشته شده توسط دوست | 14:45 | جمعه 1388/03/01

اشعاری پراکنده

امروز میخوام بعد از یه مدت طولانی که مطلب جدید نگذاشته بودم شعرهایی رو که دربین داستان های هزار و یک شب به طور پراکنده نوشته شده براتون بنویسم . البته نه همشو چون خیلی هاش قشنگ نیست و نمی پسندید . ممکنه خیلی هاشو قبلا خونده باشید چو ن اکثرا از حافظ یا سعدی یا مولوی هست


توانگری و جوانی و عشق و بوی بهار
شراب و سبزه آب روان و روی نگار
خوش است خاصه کسی را که بشنود به صبوح
زچنگ نغمه ی زیر و ز مرغ ناله ی زار

***
هزار جهد بکردم که سر عشق بپو شم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
***
وقت سحرش چو عزم رفتن بگرفت
دل را غم جان رفته دامن بگرفت
اشکم بدوید تا بگیرد راهش
در وی نرسید دامن من بگرفت
***
بی دل گمان مبر که نصیحت کند قبول
من گوش استماع ندارم لمن یقول
تا عقل داشتم نگرفتم طریق عشق
جایی دلم برفت که حیران شود عقول
یک دم نمی رود که نه در خاطری ولیک
بسیار فرق باشد از اندیشه تا وصول
آخر نه دل به دل رود انصاف من بده
چونست من به وصل مشتاق و تو ملول
***
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست
یا غم دوست خورم یا غم رسوایی را
من همان دم دل ودین جمله به یغما دادم
که مقید شدم آن دلبر یغمایی را
***
ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم
الله الله تو فراموش مکن عهد قدیم
باغبان گر نگشاید در درویش به باغ
آخر از باغ بیاید بر درویش نسیم
گر نسیم سحر از کوی تو بادی آرد
جان فشانیم به سوغات نسیم تو نه سیم


البته اینا بخش کوچیکی از شعرهایی هست که یادداشت کردم هست . چون خیلی زیاد هست و برای خوندن همش خیلی وقت میخواد من بقیشو بعدا براتون مینویسم . البته من فعلا سه جلد بیشتراز مجموعه ی شش جلدی هزار و یک شب رو بیشتر نخوندم
!! نوشته شده توسط دوست | 18:29 | چهارشنبه 1387/12/21

شعری که قبلا گذاشته بودم حالا کاملشو میذارم


مهر خوبان دل و دین از همه بی‏پروا برد
رخ شطرنج نبرد، آنچه رخ زیبا برد
تو مپندار که مجنون، سر خود مجنون گشت
ز سمک تا به سهایش کشش لیلی برد
من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره‏ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خس بی‏سر و پایم که به سیل افتادم
او که می‏رفت مرا هم به دل دریا برد
جام صهبا ز کجا بود مگر دست که بود
که در این بزم بگردید و دل شیدا برد
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که به یک جلوه ز من نام و نشان یکجا برد
خودت آموختیم مهر و خودت سوختیم
با برافروخته رویی که قرار از ما برد
همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
خم ابروت مرا دید و ز من یغما برد
همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت
همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد


علامه طباطبایی
!! نوشته شده توسط دوست | 14:51 | سه شنبه 1387/12/06

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست


روشـن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
مـنـت خاک درت بر بصری نیست که نیست
ناظر روی تو صاحـب نـظرانـند آری
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
اشـک غـماز مـن ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
تا بـه دامـن ننـشیند ز نسیمـش گردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیسـت
تا دم از شام سر زلـف تو هر جا نزنـند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
مـن از این طالـع شوریده برنـجـم ور نی
بهره مند از سر کویت دگری نیست که نیست
از حیای لـب شیرین تو ای چشـمـه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکری نیست که نیست
مصلحـت نیسـت کـه از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
شیر در بادیه عـشـق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
آب چشمـم که بر او منت خاک در توسـت
زیر صد منت او خاک دری نیست که نیسـت
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
غیر از این نکته که حافظ ز تو ناخشنود اسـت
در سراپای وجودت هنری نیست که نیسـت
!! نوشته شده توسط دوست | 2:19 | دوشنبه 1387/11/28

شعری از هوشنگ ابتهاج


چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب٬ گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
!! نوشته شده توسط دوست | 13:31 | یکشنبه 1387/11/13

شعری از ملک الشعرا بهار به مناسبت نزدیک شدن به دهه ی فجر


با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست ..................کار ایران با خداست
مذهب شاهنشه ایران ز مذهبها جداست .................. کار ایران با خداست
شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست ..................مملکت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست .................. کار ایران با خداست
مملکت کشتی، حوادث بحر و استبداد خس ..................ناخدا عدل است و بس
کار پاس کشتی و کشتی‌نشین با ناخداست .................. کار ایران با خداست
پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه ..................خون جمعی بی‌گناه
ای مسلمانان در اسلام این ستمها کی رواست؟ .................. کار ایران با خداست
باش تا خود سوی ری تازد ز آذربایجان .................. حضرت ستار خان
آن که توپش قلعه کوب و خنجرش کشورگشاست ..................کار ایران با خداست
باش تا بیرون ز رشت آید سپهدار سترگ .................. فر دادار بزرگ
آن که گیلان ز اهتمامش رشک اقلیم بقاست ..................کار ایران با خداست
باش تا از اصفهان صمصام حق گردد پدید ..................نام حق گردد پدید
تا ببینیم آن که سر ز احکام حق پیچد کجاست ..................کار ایران با خداست
خاک ایران، بوم و برزن از تمدن خورد آب ..................جز خراسان خراب
هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست .................. کار ایران با خداست
!! نوشته شده توسط دوست | 14:26 | سه شنبه 1387/11/08

RSS